تبليغاتX
با هم پشت ما كوه ... نميلرزيم . نميترسيم

فقط برای روزبه

چی شده چرا جواب نمیدی؟

 قهری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 

سردی دستانم را بگیر...

پاهای لرزانم  بی تو دگر توان ماندن ندارند ...

بیا که  یاد لحظه رفتنت  هنوز هم کابوس هر شب است ...

چشمان من ...چشمان من  ...

به انتظار عادت کنید که هنوز هم راه سختی در پیش است...

 حسرت را با نگاه آمیختم ... تنهایی را با یاد تو به پایان بردم ...

 شب ها را با حس نگاهت ... و سرما را ...

  با حس بودن در آغوشت....

ستاره ها پر نور تر می شوند ...چشمان پر از اشکم  کم سو تر...

می خوانم ...

آواز های شبانه هر شب را :

 فرشته کوچکم  ...

 بعد رفتنت  نه توان ماندن هست و نه جرئت رفتن ...

بعد رفتنت  هیچ شبی زیبا نیست ...

هیچ خیابانی زیبا نیست ...

  و هیج شعری ...

 فرشته کوچکم ...

بیا ...

بیا ...

بیا که هنوز هم بی صبرانه  زنجیر دستانم  انتظار فردا را می کشند...

من و قلب و چشمم ...

باز هم منتظر ...

امشب باز هم ستاره ها می آیند ...

تنها تر می شوم و حتی ستاره ای نیست ...

 که از او نشانی تو را بگیرم ...

بیا که سیاهی این آسمان  فقط با تو و ستاره هایت روشن می شود ...

 نگذار حتی یک شب هم دوباره تاریک بمانم ...

 

دوباره آغاز شو ... در تنهایی همه پایان هایم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 

سهم تو
شوق دلم
مستي من
از نفس باور عشق
در نوازشگري خاطره ات
سهم من
آمدن حس نياز
اين اسارتگر بستان وجود
در پي جستن تصوير نهان
از گهر هم نفسي
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش آينه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر اين
مخمل گيسوي بلند
رخ ز مستي زده
تا پيچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پيچک عشق
دور اين قامت من
در پي تسخير دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نياز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
باز هم من

غریبه ای تنها
تکه تکه های وجودم را بر دوش میکشم
میروم
به کجا؟!!
با تاروپودی خسته و سوخته
به کدامین سرزمین می توان کوچ کرد
در کدامین وادی شانه های خسته و لرزانم تاب میاورد
کی نای مردن بیابم؟!!
دلم سخت گرفته است
از من
از تو
از شب گریه ها
از من
از من
از من ...
از من نیز میگذرد
چشمانم برای آرامش پر میکشد
دیگر نخواهم دیدشان
اشک میریزم
بی صدا
دلم برای رفتن پر میکشد
دلم پر میکشد
با دستان ناتوانم گدایی میکنم
خسته ام
خسته ام
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
اغلب زندگيم را می بازم
ساده
ارزان
بدون حريف
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
 
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 
حالا روزگار، با این لطف و حال
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی، موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
 
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:25 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
شاید باور نکردی آن زمان که گفتم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها گفتی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخنت پوچ است.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!
 
و اکنون دیر زمانی است که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 

دوباره مجنون ،‌دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن جستجوگر من آويزان شده است !

كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست دارز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... »

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
یه اتاقی باشه گرم گرم روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه

سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو

تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با

پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي

بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو

گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه

قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ

خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي

دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در

ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي

سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو

باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو

زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير

حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني

که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي

کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي

کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني

من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي

مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو

همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح

نازکه.. نشکونش خب؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
هروقت شعر های سیلور استاین رو میخونم یاد دوران کودکی می افتم ، دورانی که بیشتر اندازه دوست داشتنمون انگشتای دست و پامون بود ،  ولی یه دنیا ارزش داشت !!!
 
 شل سیلور استاین شاعر عشق و لبخند و آزادگی
شل سیلور استاین در 25 سپتامبر 1932 در ایلینویس شیکاگو متولد شد. پدرش ناتان و مادرش هلن نام داشت و نام خودش شلدون آلن سیلور استاین بود. .مفهوم اکثر شعرهای او عشق و سو تفاهم در باره عشق است و این همان راز تراژیک زندگی اوست.شاعری که بسیار درباره عشق سروده ولی خود در تنهایی و انزوا زندگی و مرگ خویش را پذیرا شد
 
اولین بارکه بخواهم بگویم دوستت دارم خیلی سخت است
تب می کنم عرق می کنم میلرزم
جان می دهم هزار بار
می میرم وزنده می شم پیش چشمهای تو
تا بگویم دوستت دارم
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم
خیلی سخت است
اما آخرین بار آن از همیشه سخت تر است
و امروز می خواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم
و بعد راهم را بگیرم و بروم
چون تازه فهمیدم
تو هرگز دوستم نداشتی.
*****************
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم
و این عالی است
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس رو به من بخشیدی
متشکرم
+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
 

                        باز در چهره خاموش خیال
                        خنده زد چشم گناه آموزت
                        باز من ماندم و در غربت دل
                        حسرت بوسه هستی سوزت
                        باز من ماندم و یک مشت هوس
                        باز من ماندم و یک مشت امید
                        یاد آن پرتو سوزنده عشق
                        که ز چشمت به دل من تابید
                        باز در خلوت من دست خیال
                        صورت شاد ترا نقش نمود
                        بر لبانت هوس مستی ریخت
                        در نگاهت عطش طوفان بود
                        یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
                        دل من با دلت افسانه عشق
                        چشم من دید در آن چشم سیاه
                        نگهی تشنه و دیوانه عشق
                        یاد آن بوسه که هنگام وداع
                        بر لبم شعله حسرت افروخت
                        یاد آن خنده بیرنگ و خموش
                        که سراپای وجودم را سوخت
                        رفتی و در دل من ماند به جای
                        عشقی آلوده به نومیدی و درد
                        نگهی گمشده در پرده اشک
                        حسرتی یخ زده در خنده سرد
                        آه اگر باز بسویم ایی
                        دیگر از کف ندهم آسانت
                        ترسم این شعله سوزنده عشق
                        آخر آتش فکند بر جانت
                         

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
 

                        باز در چهره خاموش خیال
                        خنده زد چشم گناه آموزت
                        باز من ماندم و در غربت دل
                        حسرت بوسه هستی سوزت
                        باز من ماندم و یک مشت هوس
                        باز من ماندم و یک مشت امید
                        یاد آن پرتو سوزنده عشق
                        که ز چشمت به دل من تابید
                        باز در خلوت من دست خیال
                        صورت شاد ترا نقش نمود
                        بر لبانت هوس مستی ریخت
                        در نگاهت عطش طوفان بود
                        یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
                        دل من با دلت افسانه عشق
                        چشم من دید در آن چشم سیاه
                        نگهی تشنه و دیوانه عشق
                        یاد آن بوسه که هنگام وداع
                        بر لبم شعله حسرت افروخت
                        یاد آن خنده بیرنگ و خموش
                        که سراپای وجودم را سوخت
                        رفتی و در دل من ماند به جای
                        عشقی آلوده به نومیدی و درد
                        نگهی گمشده در پرده اشک
                        حسرتی یخ زده در خنده سرد
                        آه اگر باز بسویم ایی
                        دیگر از کف ندهم آسانت
                        ترسم این شعله سوزنده عشق
                        آخر آتش فکند بر جانت
                         

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 

تا تو هستي و غزل هست دلم تنها نيست محرمي چون تو هنوزم به چنين دنيا نيست از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت که در اين وصف زبان دگري،گويا نيست بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما غزل توست که در قولي از آن،اما نيست تو چه رازي که به هر شيوه توراميجويم تازه مي يابم و،بازت اثري پيدا نيست شب که آرام تر از پلک ،تورا ميبندم در دلم طاقت ديدار تو، تا فردا نيست اين که پيوست به هر رود که دريا باشد از تو گر موج نگيرد،به خدا دريا نيست من نه آنم که بتوصيف خطا بنشينم اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست.

دوستت دارم ....................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
ندای آسمانی من ...

دستانت چه گرم است برای من ...

دستانم چه خالیست بدون تو ...

دلم چه تنگ است برای تو ...

دلت چه آرامگاهیست برای من ...

آغوشم چه حریص برای تو ...

آغوشم چه حریص برای تو ... 

یادت چه زیباست برای من ...

نبودنت چه نابودی است برای من ...

جا مانده است دلم ... جایی در دل تو ...

جا مانده است دل تو ... جایی در دل من ...

دوستت دارم عزیزم ... برای تو ... دوسم داری عزیزم؟ ... برای من؟ ...

ندا خانوم خیلی واسم عزیزی ...

 

راستی ندا این شعر از خودمه ها ... فکر نکنی از جایی برداشتم ...

روزبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
بازم درمانده بازم خسته باز یه قلب شکسته وغمگین

مثل یک پرنده زخمی داره دست وپا میزنه

بازم یک قلب سوخته در حال آتیش گرفتنه

آتیش میگره میسوزه چکارش میشه کرد

راز دلمو نهبابام فهمید نه مامان

دارم میرم چله خانه-چله خانه

منم باید تو آتیشی که یارمو سوزوند بسوزم

اصلا جایز نیست عشق رو مخفی بکنم من سرود بهارم

اسمم نغمه- اومدم عشق زلیخارو زنده کنم(خلق کنم)

کجاست لیلی -کجاست شیرین

بذارم سر پر حسرتمو رو زانوهاش

یه نگاه به چشمای غمگینش کنم

بگم عاشق اونه تو آتیش بسوزه

چی بگم چله خانه-چله خانه

دارم میرم قد دنیا تنگه برام

نسوزم به آتیش عشق افت داره برام

دو قوم از هم جداشده رو با هم یکی کنم

ژخش کن تو شهرمون بگن پرنده هامون

قصه مونو تعریف کنن به هم سن وسالامون

بذارزنده بشه احسهای مرده مون

من اون جاده بی خبری رو طی نکردم

مثل  یه چراغ خراب روشن خاموش نشدم

نگارم رفت من یک لحظه طاقت نیاوردم

یارم از بیرون خودشو آتیش زد

من درونم سوخت ومنو آتیش زد

فکر نکن نغمه در حال دست وپا زدنه

عشق یارم داره جونمو میگیره

لیلی هم اگه تو زمونه بود

میسوزوند خودشو برای عشق مگه

اگه سلطان عشق توفیق بده به ما

اشک چشمامون مثل یک سیل نمیشه

شیشه عمرمو میزنم میشکنم

تو آتیش عشق خودمو آتیش میزنم

میرم تو کوهها داد میزنم

نگار نازنینم رفت چطور تنها بمونم

داره دور سرم دنیا میچرخه

دارم میرم چله خانه- چله خانه

منبع زمزمه های دلتنگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
منو؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
 
من فروتن بوده ام
و به فروتني, از عمق خواسته هاي پريشان خاكساري خويش تمامي عظمت عاشقانه ي انساني را سروده ام تا نسيمي برآيد.
نسيمي برآيدو ابرهاي قطراني را پاره پاره كند.ومن بسان دريايي از صافي آسمان پر شوم-از آسمان و مرتع ومردم پر شوم.
تا از طراوت برفي آفتاب عشقي كه بر افق ام مي نشيند,يك چند درسكوت وآرامش باز نيافته ي خويش از سكوت خوش آواز
"آرامش" سرشارشوم-
چرا كه من,دير گاهي ست جز اين غالب خالي كه به دندان طولاني لحظه ها خاييده شده است نبودهام;جز مني كه از وحشت
خلاء خويش فرياد كشيده است نبوده ام.......
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
خدایا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
 
چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟ چشم داشت اما فرو افتاده نگاه داشتش؟ دست داشت اما در قفا پنهان كردش؟
چگونه می شود ماسه نبود روان نبود جاری نبود وقتی كه می شود؟؟ چگونه می شود جوانه نداد شكوفه نداد سبزه نبود وقتی كه می شود؟؟ چگونه می شود شبنم نبود زلال نبود آيينه نبود وقتی كه می شود؟؟ چگونه می شود نوازش نبود نوازش نكرد پريشان نكرد وقتی كه می شود؟؟ چگونه می شود پرنده نبود رها نبود آسمانی نبود وقتی كه می شود؟؟
چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟ چگونه می شود گوش كرد اما نشنيد؟ چگونه می شود نگريست اما نديد؟ چگونه می شود زيست اما دوست نداشت؟ چگونه می شود ادامه داد، اما خالی بود؟ چگونه می شود بود اما نبود؟ چگونه می شود اين همه هراسيد؟ چگونه می شود اين همه تنها بود؟ چگونه می شود اين همه " من " بود؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شددرعاشقي هم توبه كرد

پائيزفاصله سختيست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم كه بايدبه تنهايي بر تنهاييم

غلبه كنم.

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد .... كاش مي شد درعاشقي هم توبه كرد

طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را روزي كه سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.

به عشق گفتم : تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به احساس گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم من رو تنها گذاشت و رفت ....

به وفا گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم اونم  من رو تنها گذاشت و رفت....      

ولي وقتي به تنهايي گفتم: تا تو رو دارم تنها نيستم ، موندو همدمو مونسم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش | 
منم میتونم زندگی کنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط ندا و دوستش |